تبليغاتX
نوشته های من
نوشته های من
یادداشت و داستان کوتاه
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
   نقشی     شنبه بیست و سوم شهریور 1387-11 قبل از ظهر-معصومه پالیزبان  
 

نقشي

 

برجستگي مردمك چشمش زير پلك هاي نازك، تند تند چپ و راست مي شود. صداي زير ساز و بعد كوبش كف پاها روي زمين، با ريتمي يكنواخت توي گوشش هياهو كرده. لحظه اي صدا دور و خفه مي شود. كسي دارد بيرون چادر دهُل مي زند. آنقدر محكم كه توي دلش را خالي مي كند. سايه اي نشسته كنارش، آن پايين، زير پاهاش. پتو مي رود كنار؛ گرماي خيسي مي نشيند روي انگشت شصت پا، جايي كه زخم سر بازش حتي توي خواب هم زق زق مي كند. مي لرزد. و ميان لب هاي به هم فشرده اش فرياد خفه اي مي زند بيرون. قدرت پلك زدن هم ندارد. گرما راه باز كرده به ساق پاهاش و مي لغزد و سر مي خورد تا روي شكم. حس مي كند كسي انگشت پايش را دهن گرفته و زبان گرم و لزجش را  مي گرداند دور زخم و آرام خون ماسيده ي پارگي اش را ليس مي زند. لذتي آميخته به درد مي دود زير پوستش. گرما بالاتر مي آيد و سنگيني مي كند روي استخوان سينه اش. زمين دست و پايش را سمت خودش مي كشد. نوك پستانش تير مي كشد و پره هاي دماغش مدام باز و بسته مي شود و بوي تند قطره هاي شير روي يقه اش، قاطي نفس هاش شده و دلش را مي زند به هم. حالا گرما شقيقه هاي برآمده اش را مالش مي دهد. زخم مي سوزد، كسي دوباره شروع كرده به مكيدن انگشتش؛ آنقدر محكم كه از درد پلكش مي پرد!

نگاهش مي گردد توي تاريكي. كف دستش را مي گيرد جلوي سوراخ گوش. صداي بال بال زدني مدام دور و برش را پر كرده. مدتي خيره مي ماند توي تاريكي؛ بعد آرام بچه را كه خوابيده، بغل مي زند. مي ايستد و گوش مي خواباند؛ از دور صداي دهُل مي آيد و جيغ و ويغي كه قاطي صداي زير ساز شده. مردمك لرزانش را مي گرداند توي تاريكي سياه چادر؛ ننه زري نزديك ديرك چوبي وسط چادر به پهلو خوابيده. دست مي برد روي سينه اش؛ شير پستانش سرازير شده روي لبه پيراهن. خون ماسيده، حلقه شده لاي انگشت هاش و رگه هاي باريك آن كشيده شده تا كف پا. صدا نزديك تر مي شود. از چادر مي زند بيرون و دنبال صدا را مي گيرد. عليمرد جاي هر شبش، كنار گله، پايين سياه چادر مچاله شده زير پتو. سگ ها پوزه شان را داده اند لاي دست ها و تنها گاهي دمي تكان مي دهند. به نقطه اي دور، در تاريكي زل مي زند و با قدم هايي بلند سنگريزه هاي سر راهش را به اطراف  مي پراكند و رد بال بال زدن هاي توي سرش را دنبال مي كند. سر خم مي كند روي گردن بچه؛ آن را بو مي كشد و بعد نفسش را نگه مي دارد توي سينه.

« بگوييد سوار بيايد گلوله در كند واسه اين شاه پسر! هزار ماشاالله، اسپند دود كنيد بالاي سرش! تقصير ننه ش نبوده كه برا زائيدن ش بي تابي مي كرده. چشاتو باز كن ننه، ببينش؛ مثل رستم مي ماند!»

ناف آويزان بچه توي دست هاي حنا بسته ي ننه زري محكم گره مي خورد. از دور صداي زنگوله مي آيد. عليمرد گله را «هي» مي كند توي حصارشان. بچه مدام وق مي زند توي دست هاي ننه زري.

تنش سست و بي حال شده و خيسي گرم و چسبناكي حس مي كند لاي ران هايش. جايي، بيرون چادر صداي دهُل به گوش مي رسد. «چه صداييه ننه؟ بگو نزنن، آدم توي دلش خالي مي شه!»  «چمر آقا مراده، براش عزا گرفتن؛ خدا بيامرزدش. ديشب تمام كرد! بگير بخواب ننه جان.»

گره سر بندش را از سر باز مي كند. آن را مي گيرد جلوي چشم. مي خواهد بخوابد كه از زير خال هاي رنگي اش، بال بال زدن پرنده اي را مي بيند و بعد جيغ زير و كشداري كه به تندي از بيخ گوشش مي گذرد، بطوري كه سر تا پايش را مي لرزاند. چند بار كه پشت سر هم پلك مي زند، تازه صداهاي درهم و برهم اصرافش را مي شنود. رو مي كند به ننه زري.

 «دخيل يا امام زاده حسن... !! نمي دانم اين  باينه1  از كجا پر درآورد اينجا؟! 

 ننه، عليمرد؛ خدا بهمان رحم كرد! داشت تند تند بال مي زد بالا سر بچه. اگر سر نرسيده بودم با همين نوك تيزش چشم بچه را در آورده بود! شگون نداره ننه. بده مش باقر بي سر و صدا چالش كنه. نذار كسي بفهمه. برايمان حرف در مي آورند!»

كم كم جلو چشمش سياهي مي رود. سايه اي ايستاده بالاي سرش و شروع كرده به بال بال زدن. تا مي آيد سراغ صدا را از ننه زري بگيرد، سرش سنگين شده و پلك هاش مي افتد روي هم... .

كف پايش گير مي كند لاي تخته سنگ ها. حس مي كند كسي دامنش را از پايين گرفته و مي كشد دنبال خودش. غباري مايل به نارنجي جلوي ماه را گرفته. نمي تواند خوب جايي را ببيند. بچه دست و پايي مي زند و بعد ناله اش به هوا بلند مي شود. دستش سنگين شده. مي نشيند روي تخته سنگي و بچه را مي خواباند روي زانويش. دكمه ي يقه اش را باز مي كند؛ پستان سخت و رگ بسته اش مي زند بيرون. خم مي شود روي بچه و با هر مك زدني نوك پستانش سوز مي كشد، ميان لبها و زبان گرم بچه. از جايش بلند مي شود. زخم انگشت پايش مي گيرد به تخته سنگ سر راه ش؛ جريان گرما پيش مي رود تا سر سينه اش.  اما امشب خلاف چند شب قبل دامنش را ول نمي كند و راه اش را از سر مي گيرد.

«جمع و جور كن بريم نقشي. همش خواب و خياله! درست مي شه.»

 « نه، تا جانم رو نگيرد ولم نمي كند! نمي ديدمش، اما دامنم رو مي كشيد دنبال خودش. برام مويه مي خوند بين راه، هوالي كل كوه كه رسيديم. حواست با من هست؟! جايي پام گير كرد لاي تخته سنگي، بعد خوردم زمين. سرم رو كه بلند كردم، ديدمش؛ همه ش دو جفت چشم گرد قرمز بود. انگاري پلك نداشت! بچه رو زانوهام بود. دستي از تو تاريكي آمد روي كله ي بچه. آن را مي ماليد، بچه غش غش مي خنديد! نمي ديدمش اما نفسش مي ريخت توي صورتم؛ بوي مردار مي داد! (مباركه! پسرت مثل رستم مي ماند. مباركه... !)

عليمرد سرش را مي آورد جلو و توي گوشش زمزمه مي كند:

«اين حرفا را جلوي كسي نزن. يه سر مي برمت امامزاده، يك شب كه آنجا بخوابي روبه راه مي شوي! ننه زري مي گه كار جن و پريه! اما وقتي كه برگرديم، حالت برمي گردد سر جاش، خوب مي شي.»

چنگ مي اندازد به بازوي عليمرد.  

«اگه پام نمي خورد به آن تخته سنگ، مي كشاندم تا سر كوه، آنوقت... .» ادامه حرفش را مي خورد و رد نگاه عليمرد را مي گيرد كه چرخيده سمت وزوز مگسي كه بال بال مي زند دور خون خشكيده ي روي انگشت شصت پايش.

 به زحمت سوار قاطرش مي كنند. پاهاي برهنه اش آويزان شده اند روي شكم قاطر. بچه را كه دستش مي دهند، چشمش مثل وقت هايي كه بالاي آتش تنور مي ايستد، پر از رگ هاي سرخ مي شود. محكم پرتش مي كند توي سينه ي عليمرد. بچه جيغ و ويغ مي كند. حالا چيزي توي سرش بال بال مي زند! صداي ناله بچه دور و نزديك  مي شود. تا عليمرد بجنبد و مچش را بگيرد ، دستش رفته روي يقه ي پيراهن و آن را تا پايين سينه جر مي دهد. گره سربندش شل مي شود و سُر مي خورد روي شانه. ننه زري بچه را بغل زده و رو مي گرداند سمت سياه چادر. عليمرد به تندي گوشه ي سربند را مي كشد روي پارگي يقه ي پيراهن و بعد با چوب دستي، ضربه ي محكمي مي كوبد روي ران قاطر. حيوان تكاني مي خورد و سنگريزه هاي زير سم اش دَر مي روند ره به عقب.

نزديك كل كوه شده اند. صداهاي درهم و برهمي مي شنود؛ بال بال زدني تند، ضربه هاي دور دهُل، صداي جيغ و ويغي زير و برگشت در هم آميخته ي تمام اين صداها به گوشش. و باز شنيدن مويه هاي غريب خودش از ته گلو. بي اينكه لبش تكاني خورده باشد.

ننه زري گفته بود: «هر چه هست، زير سر اين بچه ست.خوبيت نداره زن زائو تنها بره سر چشمه، آن هم دم غروبي. يه وقتي جني، چيزي توي جانش لانه مي كنه... .» و بعد توي گوش عليمرد زمزمه كرده بودكه اهالي با چشمي ديگر به نقشي نگاه مي كنند و اينكه مش باقر توي شب نشيني هاش جلوي همه جار زده كه زن عليمرد زده به سرش. و خودش هم با چشم خودش نقشي را ديده كه دامنش را پر از سنگ ريزه كرده و يكي يكي آنها را انداخته سمت تخته سنگ بزرگ آن طرف چشمه و هي پشت سر هم هوار كشيده: «اوهوي ننه زري بگيرش! نذار در بره! خودشه. به مش باقر بگو همان بزغاله شان كه پارسال از گله جا مانده بود، پيداش كردم. ببينش چطور چرخ مي زنه دور خودش . ببينش!»

سر بالايي را كه طي مي كند، بلند بلند حرف هايي را زير لب زمزمه مي كند كه بيشتر به ناله مي مانند. نگاهش سمت نوك كوه است و رو به جلو مي رود. گاهي پاش به بوته خاري ميگيرد و خراشي روي ساق پايش كشيده مي شود. به نفس نفس افتاده. چند قدمي قله كوه كه مي رسد، گريه اش قاطي مويه هاش مي شود. لحظه اي مي ايستد؛ دستي او را از پشت هول مي دهد. لبه پرتگاه. خودش را محكم نگه مي دارد. قلبش توي سينه دهُل مي زند. بچه توي دست هاش بال بال مي زند و صداي جيغ و ويغش توي كوه پيچيده. زبان به سختي توي دهانش مي چرخد و صدا هايي نامفهوم از آن مي زند بيرون. كسي او را يك قدم جلوتر هول مي دهد! بچه را مي گيرد بالاي سر؛ جيغ گوشخراشي به سرعت از بيخ گوشش مي گذرد. لحظه اي همه ي صداهاي دور و برش دور مي شوند و بعد حس مي كند روي دست هاش سبك شده.

«چنگ انداخته بود به سينه ام. نوك پستانم ول شد از دهان بچه. گرفته بودمش سر دست هام. دست و پا زدنش رو مي ديدم. صدايم از گلو در نمي آمد. حلقم طعم خون مي داد. كف دستي سنگين، محكم كوبيد توي فرق سرم .»

«بچه ات را جاي بچه ام ازت مي گيرم! هماني كه چالش كردين بيرون چادر... .»

«اين را كه گفت يهو كف دستم سبك شد! جيغ و ويغش داشت مي رفت آن پايين كوه. صدايش را پس مي داد و بعد ناله اش محكم خورد به چيزي و ديگر صدايي نيامد. يكدفعه ته دلم سبك شد، عليمرد! ديدم آويزان شده ام از كل كوه. زير پاهام خالي شده بود. تيزي صخره اي كه به آن چنگ انداخته بودم مي خورد توي سينه ام. بوي شير روي يقه ي پيراهنم، حالم را به هم مي زد. تازه توانستم صداي اهالي رو بشنوم. اگر نور چراغ قوه ها نبود، حتمي پرتم كرده بود آن پايين!»

عليمرد خيره مانده بود به دست هاي نقشي، كه ميله باريك آهني را مي گرداند لاي زغال هاي گر گرفته توي تنور. زنش به حرف آمده بود. خواست بگويد صبح همان روز كه با چند نفر از اهالي رفته بود بالا سر بچه،رد دو پاي برهنه بزرگ و كوچكي را ديده بودكه تمام شب، دور مغز متلاشي شده بچه چرخ زده بودند. اما چيزي نگفت! تنها چوب دستي اش را از زمين بر مي دارد و به آرامي مي گويد: «فراموشش كن! فكر كن خواب ديدي. بهتره بجنبي. اين زبان بسته ها تشنه اند. بايد تا غروب نشده ببريمشان سر چشمه.»

نقشي با صورتي گر گرفته از حرارت تنور، نگاه مي كند به پشت قوز كرده ي عليمرد كه مي رود سمت سياه چادر... .

 

 

 

 

1- نوعي قوش شكاري كه در باور مردم جنوب پرنده اي شوم است.

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  داستان     شنبه هفدهم فروردین 1387-4 بعد از ظهر-معصومه پالیزبان  
 

صبر کن! می خواهم توی چشمت نگاه کنم.

 

 

«با اجازه ی...» می خواهد بگوید «بزرگترها» که نفس اش گیر می کند توی گلو و یک دفعه سرفه اش می گیرد... .

آن شب که زن دایی جمیله گفته بود «تو و امیر یه جوری هستین؛ جفتتون لنگه ی هم این... آروم و تودار!» هرچه فکر کرد، نتوانسته بود رنگ چشم های امیر را به خاطر بیاورد! امیر را همیشه از دور دیده بود، حتی وقتی که در چند قدمی اش بوده... . همان شب خواستگاری خوابش را دیده بود؛ ایستاده بودند مقابل هم، روی پله های سنگی یک کوه صخره ای و  زل زده بود به مژه های خوابیده ی امیر و فرق باز موهای آشفته اش. و لبخندی که آرام خزیده بود گوشه ی لباش! درست در چند قدمی هم بودند. قلبش آنقدر تند کوبیده بود توی سرش که کلافه اش کرده بود. دلش می خواست کاری کند که امیر مجبور شود سرش را بالا بگیرد و برای لحظه ای هم که شده چشم بدوزد توی چشمش. با صدای بلند که بیشتر به فریاد می مانست، گفته بود «امیر!» و بعد صدایی از لای صخره ها، بلندتر از صدای خودش تکرار کرده بود، «امیر...! امیر...!» تنها سه پله مانده بود تا او. امیر سرش را بالا گرفته بود و یک پله آمده بود پایین تر، رو به سمت او. و باز پله ای دیگر. قدم ها تندتر می شد. اما فاصله همان! سه پله بود، بی آن که کم یا زیاد شود! دست دراز کرده بود سمت امیر. می خواست قبل از آن که امیر رو برگرداند، زل بزند توی مردمک دور چشم هایش. هنوز لبخندش را داشت. چند بار پشت سر هم که پلک زد تا دقیق تر شود توی نگاهش، قاب تصویر امیر موج زده بود توی چشم هاش. طوری که خیز بر می داشت روی ساحل مژه ها! چشم اش پر شده بود از لبخند محو امیر، آن قدر که روی هم لغزیده بود و بی آن که بغضی کرده باشد، راه اش باز شده بود روی شیار گونه ها... .نگاه اش پر شده بود از مه. مدام پشت دستش را می کشید روی پلک ها و پهنای صورت. باید به امیر نگاه می کرد؛ می خواست دوباره فریاد بزند؛ «امیر!»که طرح کج و معوج او را دیده بود که هر لحظه رو به سمت قله ی کوه دور و دورتر می شد!  

ازفرط سرفه، اشک توی چشم اش حلقه زده. کسی می گوید؛ «عروس خانم! وکیلم؟!» سعی می کند جلوی سرفه اش را بگیرد. توری سفید را از جلوی صورت اش کنار می زند، دهان اش را باز می کند؛ می خواهد چیزی بگوید که صدای دست زدن و هلهله ی زیر زن ها توی سرش اوج می گیرد. توری سفید از دستش رها می شود. رو می گرداند سمت امیر؛ سرش را پایین گرفته و نگاه اش چسبیده بود به پاپیون صورتی رنگ روی دسته ی کارد کیک بری، سر سفره ی مقابل اش.

به زحمت آب دهان اش را قورت می دهد و صورت اش را پنهان می کند پشت توری نازک لباس سفید عروسی اش... . زن دایی جمیله گفته بود: «فقط همین امشب است مادر! بگیر بپوش. دلم می خواد توی لباس دامادی ببینمت.» امیر خم شده بود دست زن دایی جمیله را بوسیده بود و لباس های خاکی رنگ اش را آویزان کرده بود روی جارختی و بعد بی آن که حرفی زده باشد از اتاق زده بود بیرون!

نگاه اش را می گرداند و زل می زند به شمع دانی های روی سفره؛ حلقه ی نگین دار، بین انگشت های امیر که حالا آن را جلوی صورتش گرفته، برق می زند. می لرزد. طوری که امیر مجبور می شود دستش را محکم بگیرد لای انگشتانش و آن را با احتیاط توی انگشتش کند. زن دایی جمیله صلوات می فرستد و زن ها هلهله سر می دهند. حالا نوبت اوست که خم شود و حلقه ی مقابلش را بردارد و دست امیر را بگیرد توی دستش و بعد حلقه ی مردانه را بکند توی انگشتش. حلقه را که تا نصفه توی انگشتش فرو کرده، می ماند! می خواهد از این فاصله، صاف نگاه کند توی چشم امیر، که یک دفعه بی آن که بفهمد جلو چشمش تاریک می شود! دستش بی اراده می خزد لای انگشت های استخوانی امیر. جایی در بیرون از اتاق زنی جیغ می کشد. حس می کند هر لحظه چیزی محکم توی گوشش خورد می شود. نگاهش می گردد توی فضای بالای سرش و بعد می ماسد روی سایه ی خمیده ی خودش. که انگار دارد ذره ذره گم می شود زیر سایه ی امیر، که حالا قد کشیده و خیز برداشته روی دیوار مقابل و می رود که با جیغ کشدار آژیر خیمه شود روی سقف؛ درست بالای سرش.

 

□□□

 

«- کریم! با توام کریم! می گم، این تپه بیشتر به کوه می مونه تا تپه! تو این طور فکر نمی کنی؟

- کدوم تپه؟!

 - همین تپه عقرب رو می گم.

- چیه آقا امیر؟! بدجوری رفتی تو نخش! دیدم گاهی زل زدی اون دور دورا. نگو محو اون تپه شدی؟!»

گوشش را می چسباند به باند ضبط صوت؛

«- تو فکر می کنی پشت این تپه چه خبر باشه؟!

- لابد آشیونه ی سیمرغه! خوب معلومه، لونه ی عراقیا. چیزی شده آقا امیر؟!»

 اینجا صدا، برای لحظه ای قطع می شود و بعد از چند خش، خش آزار دهنده، باز صدای امیر به گوش می رسد. ولوم صدا را تا آخرین حد می چرخاند؛ صدا یک دفعه می توپد توی اتاق. گوشش را از باند ضبط صوت دور می کند.

«- نخند کریم! ولی نمی دونم چرا گاهی وقتها رفتن به اون سر تپه، اون قدر وسوسه ام می کنه که کم مونده اسلحمو بگذارم زمین و صاف برم طرفش!»

صدای کریم است که می خندد؛ خنده اش قاطی خش، خش نوار می شود؛

«- نه! نمی شه بهش گفت دیوونگی! نمی دونم، شاید هم یه جور جنون باشه.

- می دونی کریم! بچه گی ها، ننه ام یه وقتایی، قصه ی یه کوهی رو برام تعریف می کرد که اسمش سیاه کوه بود یا کوه سیاه، یه همچین چیزی. می دونی، هرکی می رفت اون بالا، سر از یه باغ قشنگ و خوش آب و هوا در می آورد. چهار تا پری هم تو اون باغ بود که نگهبان اونجا بودن. هرکی هم پاشو اونجا می ذاشت، دیگه هیچ راه برگشتی واسش نمی موند!

- دو ساعته داری قصه سرهم می کنی که بگی دلت هوای حوری کرده؟!دندون رو جیگر بذاری، این یکی، دو هفته هم می گذره بعدش می ری پهلوی... !

- وایسا ببینم. می گم وایسا... !»

حالا صداها از دور به گوش می رسد. گوشش را می چسباند به سوراخ های پخش صوت. بی فایده است و این صدای بلند زنگ در حیاط است که او را از جا می پراند؛ می رود کنار پنجره و پرده را کنار می زند. مرد میان سالی با لباسهایی به رنگ خاک، هم رنگ لباس های امیر، کنار در ایستاده. کمی دورتر از او مرد جوانی را می بیند که در چند قدمی مرد میان سال ایستاده، با ساک خاکی رنگ کنار پایش. خانه پر شده از صدا.

«- کلک، داری ضبط می کنی؟! آها، باید خدمت خانواده ی آقا امیر گل عرض کنم که این آقا امیر ما تازگی ها مجنون شدن! یه جورایی هواشو... .»

صدا دور و نزدیک می شود. رو می گرداند سمت پنجره؛ حالا مرد بسته ایی را تحویل زن دایی جمیله داده و همان طوری که سرش را پایین انداخته، آرام آرام با حرکت دستش چیزهایی را توضیح می دهد برای زن دایی جمیله... !

نوار به خش، خش و کِف، کِف افتاده. نگاه می کند؛ زن دایی جمیله لنگه ی در را رها کرده و لبه ی روسری اش را جلوی صورتش گرفته.

توی دهانش طعم تلخی حس می کند. صدای دنباله دار خش، خش توی سرش کشیده می شود؛ حالا صدای امیر نزدیک شده و توی اتاق اوج گرفته.

«- کریم تو نمی دونی نیش عقرب چه دردی داره! حالا یه دقیقه این پوتین ها رو ول کن... گوشت با منه؟ خوبه حالا باز یه سری تکون می دی! آره، خلاصه اگه ننه ام به موقع سر نرسیده بود حالا من... .»

صدا یک دفعه قطع می شود. گره روسریِ چسبیده به گردنش را سست می کند، نفسش بالا نمی آید! پنجره را باز می گذارد. می رود سمت آشپزخانه. وسط راه می ماند و گوش می دهد؛ لحظه ای صدای امیر از دور می آید؛ گنگ و خفه، فقط برای لحظه ای و بعد از آن خش... . چند حبه قند می ریزد توی لیوان شیشه ای و آن را زیر شیر آب می گیرد. صدای «تق ی» به گوشش می خورد؛ دکمه ی ضبط صوت است، نوار تمام شده. قاشقی را می گرداند توی آب قند، که قندش حل شود. حس می کند بازویش بی حس شده. نوک انگشت های یخ زده اش را می چسباند به شیشه ی لیوان. می رود سمت حیاط؛ می خواهد کاری بکند. باید این آب قند را برساند به زن دایی جمیله.

 

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  داستان کوتاه     یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386-11 بعد از ظهر-معصومه پالیزبان  
 

عزیزم، انگشتت را از دهان بیرون بیاور!

 

 

می آیی نزدیك تر و با احتیاط توی صورتت ‹ ها › می كنی. دهانت پر می شود از مه. بعد لب ها را غنچه كرده و به آرامی ‹ ها › می كنی توی دماغت. دماغت گم می شود. بازی قشنگی است. مانده برق چشمانِ خیس ات كه مدام پلك می زنند توی بی رنگی چهره. چشم راستت را می بندی و ‹ ها › می كنی توی چشم چپ. از تابلویی كه ساخته ای، خوشت می آید. یك سر و گردن می آیی پایین تر؛ ریه هایت را پر می كنی از هوای دور و بر و بعد آن را رها می كنی توی برجستگی سینه ها، كه آن هم صاف و یكدست می شود. نوبت می رسد به گردی شكم؛ می دانی كه با یك بار ‹ ها › كردن نمی توانی كارش را بسازی. تنها ‹ ها › می كنی توی سوراخ ناف، كه این روزها به شكل خنده آوری بیرون زده!! دست می بری لای موهای خیس ات و آنها را می پیچانی و دسته می كنی روی یك طرف شانه. نگاه می كنی؛ لای انگشتانت پر شده از تارِ موهای بلندِ چسبیده به خیسی دست ها. دستت را چند بار می كشی به موهای نسبتاً بلندت؛ تارها بیشتر می شوند. دست ها را تند تند به هم می مالی و شروع می كنی به گلوله كردن تارهای مرده ی چسبیده به كف آن.

‹ هر سه رو خودت فوت كن. › امیر نیشش باز می شود و فوت می كند به شمع ها. ‹ دست پخت خودمه. همون طوری كه دوست داری، با یه عالمه خامه. بخور؛ باید خوشمزه شده باشه. › امیر كیك را برش می دهد و تكه ای از آن را جدا می كند، توی بشقابش.

‹ شرط می بندم سال بعد، پسرم بتونه یك نفس، همه ی شمع های روی كیك رو فوت كنه. › این را می گوید و نگاهت می كند. تو ساكتی و تنها به روبانِ قرمزِ روی جعبه ی كوچكی نگاه می كنی كه بغل دستِ امیر است و حتماً امیر آن را برای تو خریده.

‹ خیلی خُب؛ این گل پسر ، هر چقدر هم كه شیر باشه؛ پیش مامان خانومش موشِ! درست عینِ باباش. حالا بخور.

لبخندت نیم تمام می ماسد روی انگشتان باریك امیر كه لاشه ی خامه ای تارِ موی نه چندان بلندی را از تكه ی كیك جدا می كند. نگاه امیر توی چشمت است. سرت را پایین می گیری. دستت را می بری روی سر. و انگشتت را می پیچانی لای چند تار از موهایت، كه دست امیر سر می رسد و مچت را محكم می گیرد.نگاه می كنی توی تصویر مقابلت. جز لكه ی روی ناف، تك تك عضوهای درون آن پیدا شده اند. دست می كشی روی شكمِ برآمده ات و خودت را از پهلو برانداز می كنی؛ بزرگ تر از قبل شده.

‹ این یكی چطوره؟ › نگاه امیر نشسته روی پیراهنِ چسبیده به تنت. ‹ عزیزم، خیلی گرد شده! › با نوك انگشت، ضربه ی نرمی می زند روی برجستگی زیرِ پیراهنت. ‹ انگار كه یه توپ بسكتبال رو قورت داده باشی! › لب هایت را از هم باز می كنی. می خواهی حرفی بزنی كه مهر لب های امیر، نم می خورد روی پیشانی ات. شكمت را با نوك انگشت، لمس می كنی. رَد موهای ریز خط وسطِ شكم را دنبال می كنی و دو تار از موهای دور ناف را به كمك ناخن انگشت شصت می چینی. به قرار میهمانی چند شب دیگر فكر می كنی و اینكه یادت باشد به اكرم خانم سفارش كنی دو بند انگشت اضافه كند به گشادی پیراهن جدیدت.
می روی سمت شیر آب. دمپایی های خیس، زیر سنگینی بدنت فِس فِس می كنند. بازش می كنی. كف دست هایت را از آب پر می كنی و می پاشی توی سینه ی آینه. برای لحظه ای كمرت تیر می كشد. فكر می كنی از سر پا ایستادن زیادی باشد. باید بیشتر استراحت كنی. حالا زمین زیر پایت مدام بالا و پایین می شود. كتف برهنه ات را تكیه می دهی به كاشی روی دیوار؛ سرما هجوم می برد زیر پوستت. صابون، دَم دستت است. برش می داری. می خواهی آن را بمالی به كف پاهایت، كه باز سرت گیج می خورد و از فرط سنگینی كج می شود روی گردن. چشم ها را می بندی؛ باز كه می كنی، نگاهت سر می خورد توی گوشه ی چشمِ تصویر مقابل، كه تنها نیم رخ اش تا سرشانه پیداست و دانه های ریز عرق كه كم كم سرازیر می شوند توی خط پیوسته ی ابرو ها.
انگشت های عرق كرده ات توی دست امیر، مُشت می شود. توی راهرو ایستاده ای. هوای اطراف پر شده از بوهای تهوع آوری كه نفس كشیدن را برایت سخت كرده. با گوشه ی روسری، جلوی دماغت را می گیری. زنی مدام در نزدیكی ات جیغ می كشد. سرت را برمی گردانی؛ صورت دختر بچه ای كه انگشت اش را گرفته روی لب های قرمزش، نشسته توی قابِ روی دیوارِ مقابلت. امیر می رود كمی آن طرف تر و آرام شروع می كند به قدم زدن. پرستاری می آید از روبه رو؛ با لبخندش. ‹ خوشگله ، نه؟ › بچه وق می زند توی صورتت و تنها می توانی پلك های ورم كرده و نافِ بلند و آویزانِ او را ببینی كه میان دست های پرستار دارد دور می شود.
دكمه های مانتو را می اندازی و از تخت می آیی پایین. صدای گام های امیر توی راهرو پخش شده. می نشینی روی صندلی مقابلِ خانم دكتر.
‹ این چند ماه آخر باید بیشتر مراقب خودتون باشین. ›

‹ دكتر، می خواستم بدونم بچه... می دونین چیزی كه می خوام بگم خیلی برام مهم نیست؛ اما خُب، بالاخره...»
‹ البته كاملاً طبیعیه. اكثر مادر هایی كه میان اینجا، همین سؤال رو دارن. ببینید خانم؛ جنسیت بچه تو درجه ی دومِ اهمیت، قرار داره. متوجه كه هستین؟ اینجا این سلامتِ مادر و بچه است كه ... ›

ادامه ی حرف های خانم دكتر توی گوش ات فرو نمی رود و تو به این فكر می كنی كه ‹ پسر مون هر چقدر هم كه شیر باشه پیش مامان خانومش، موشِ!! ›

از تصویر مقابلت رو می گردانی. صابونِ خیس خورده، توی مُشتت است. هوا پر شده از بخار، و صدای آبی كه توی گوش ات شُرشُر می كند. فراموش كرده ای شیر آب را ببندی. چیزی توجه ات را جلب می كند. حجم هایی تو خالی از كفِ صابون، به شكلِ حباب، جلوی چشمت شروع به چرخیدن می كنند. چند بار پشت سر هم پلك می زنی. حباب ها چند برابر می شوند. نگاه می كنی به صابونِ توی دستت. نمی دانی چطور، ولی حباب ها از كف لای انگشت هایت می زنند بیرون. قبل از اینكه كاری كرده باشی؛ صابون از دستت لیز می خورد روی سرامیكِ كف حمام. حباب ها جلوی دیدت را گرفته اند. سرت، باز گیج می رود. حباب ها، بدجوری دوره ات كرده اند. پلك كه بر هم می زنی حس می كنی بزرگتر از قبل شده اند. حالا می شود مطمئن شوی كه چیزی درونشان دارد غلت می خورد. می آیند جلوی چشمت و رژه می روند. بعد اوج می گیرند بالای سرت و یك دفعه بی هیچ ضربه ای توی هوا می تركند، و باز دوباره از نو تكثیر می شوند. شكمت درد می گیرد؛ چیزی درونت شروع می كند به لگد انداختن و بعد گلوله می شود پایینِ شكم؛ درست زیر ناف.
سعی می كنی یكی از حباب ها را توی دست نگه داری. یكی شان را می گیری. میان گردی شفاف آن، آدمكی با اندامی لخت، در حالی كه انگشت شصت پایش را مَك می زند؛ غلت می خورد دور خودش.
دور خودت می چرخی. از لابه لای گردش انبوه حباب ها، تصویرِ صورتِ رنگ پریده ایی را می بینی كه با موهای لولیده ی درهم، لحظه ای پیدا و بعد تار می شود.
می خواهی امیر را صدا بزنی. یادت می آید كه هنوز از اداره برنگشته. حالا حباب های ریز و درشت با آدمك های درونشان در خود حل می شوند. زبانت بند آمده. حباب ها دارند یكی می شوند. حبابی درشت با آدمكی ریزه میزه كه مدام انگشتِ شصت پایش را می مكد جلوی چشمت شكل می گیرد. نگاهت، چرخش دایره وار آن را دنبال می كند. حباب از جلو چشمت دور می شود؛ می رود بالای سرت و یكدفعه می آید پایین و می نشیند روی شكمت. دست ها را محكم دور شكم، حلقه می كنی. صدای زنگ تلفن از توی هال به گوش می رسد؛ فكر می كنی حتماً امیر است كه زنگ می زند و بعد از شنیدن چند زنگ، صدا یكدفعه قطع می شود. با احتیاط سرت را برمی گردانی سمتِ تصویر روبه رو، و به آن خیره می شوی. حبابی درشت با آدمكِ لختِ درونش، مدام چرخ می خورد دور گردی شكم ات. دست ها را دور شكم حلقه می كنی و قدمی به جلو بر می داری و تند تند شروع می كنی به ‹ ها › كردن توی تصویر. آنقدر كه به كلی محو شود.
تا آمدن امیر، زمانی باقی نمانده. چنگ می زنی به پیراهنِ روی جارختی و آن را با عجله می پوشی. پیراهن می چسبد به خیسی تنت. می روی سمت آشپزخانه. به پشت سر نگاه می كنی؛ برمی گردی؛ در حمام را از بیرون قفل می كنی. به دور و برت نگاه می كنی؛ حبابی در كار نیست. فكر می كنی امیر كه آمد، حتماً ماجرای حباب ها را برایش تعریف می كنی. توی دلت به افكار درهم برهمت فحش می دهی. می روی توی آشپزخانه. در قابلمه را برمی داری. شعله ی زیر آن را روشن می كنی. قبل از آنكه قورمه سبزی درون آن را به هم بزنی؛ آرام دست می بری جلو و با نوك انگشت، تار موی نه چندان بلندی را از لبه ی آن جدا می كنی. بعد سینه را جلو زده و نفس راحتی می كشی.

 

 


لینک به نوشته  |