تبليغاتX
نوشته های من
نوشته های من
یادداشت و داستان کوتاه
شنبه هفدهم فروردین 1387
داستان

 

صبر کن! می خواهم توی چشمت نگاه کنم.

 

 

«با اجازه ی...» می خواهد بگوید «بزرگترها» که نفس اش گیر می کند توی گلو و یک دفعه سرفه اش می گیرد... .

آن شب که زن دایی جمیله گفته بود «تو و امیر یه جوری هستین؛ جفتتون لنگه ی هم این... آروم و تودار!» هرچه فکر کرد، نتوانسته بود رنگ چشم های امیر را به خاطر بیاورد! امیر را همیشه از دور دیده بود، حتی وقتی که در چند قدمی اش بوده... . همان شب خواستگاری خوابش را دیده بود؛ ایستاده بودند مقابل هم، روی پله های سنگی یک کوه صخره ای و  زل زده بود به مژه های خوابیده ی امیر و فرق باز موهای آشفته اش. و لبخندی که آرام خزیده بود گوشه ی لباش! درست در چند قدمی هم بودند. قلبش آنقدر تند کوبیده بود توی سرش که کلافه اش کرده بود. دلش می خواست کاری کند که امیر مجبور شود سرش را بالا بگیرد و برای لحظه ای هم که شده چشم بدوزد توی چشمش. با صدای بلند که بیشتر به فریاد می مانست، گفته بود «امیر!» و بعد صدایی از لای صخره ها، بلندتر از صدای خودش تکرار کرده بود، «امیر...! امیر...!» تنها سه پله مانده بود تا او. امیر سرش را بالا گرفته بود و یک پله آمده بود پایین تر، رو به سمت او. و باز پله ای دیگر. قدم ها تندتر می شد. اما فاصله همان! سه پله بود، بی آن که کم یا زیاد شود! دست دراز کرده بود سمت امیر. می خواست قبل از آن که امیر رو برگرداند، زل بزند توی مردمک دور چشم هایش. هنوز لبخندش را داشت. چند بار پشت سر هم که پلک زد تا دقیق تر شود توی نگاهش، قاب تصویر امیر موج زده بود توی چشم هاش. طوری که خیز بر می داشت روی ساحل مژه ها! چشم اش پر شده بود از لبخند محو امیر، آن قدر که روی هم لغزیده بود و بی آن که بغضی کرده باشد، راه اش باز شده بود روی شیار گونه ها... .نگاه اش پر شده بود از مه. مدام پشت دستش را می کشید روی پلک ها و پهنای صورت. باید به امیر نگاه می کرد؛ می خواست دوباره فریاد بزند؛ «امیر!»که طرح کج و معوج او را دیده بود که هر لحظه رو به سمت قله ی کوه دور و دورتر می شد!  

ازفرط سرفه، اشک توی چشم اش حلقه زده. کسی می گوید؛ «عروس خانم! وکیلم؟!» سعی می کند جلوی سرفه اش را بگیرد. توری سفید را از جلوی صورت اش کنار می زند، دهان اش را باز می کند؛ می خواهد چیزی بگوید که صدای دست زدن و هلهله ی زیر زن ها توی سرش اوج می گیرد. توری سفید از دستش رها می شود. رو می گرداند سمت امیر؛ سرش را پایین گرفته و نگاه اش چسبیده بود به پاپیون صورتی رنگ روی دسته ی کارد کیک بری، سر سفره ی مقابل اش.

به زحمت آب دهان اش را قورت می دهد و صورت اش را پنهان می کند پشت توری نازک لباس سفید عروسی اش... . زن دایی جمیله گفته بود: «فقط همین امشب است مادر! بگیر بپوش. دلم می خواد توی لباس دامادی ببینمت.» امیر خم شده بود دست زن دایی جمیله را بوسیده بود و لباس های خاکی رنگ اش را آویزان کرده بود روی جارختی و بعد بی آن که حرفی زده باشد از اتاق زده بود بیرون!

نگاه اش را می گرداند و زل می زند به شمع دانی های روی سفره؛ حلقه ی نگین دار، بین انگشت های امیر که حالا آن را جلوی صورتش گرفته، برق می زند. می لرزد. طوری که امیر مجبور می شود دستش را محکم بگیرد لای انگشتانش و آن را با احتیاط توی انگشتش کند. زن دایی جمیله صلوات می فرستد و زن ها هلهله سر می دهند. حالا نوبت اوست که خم شود و حلقه ی مقابلش را بردارد و دست امیر را بگیرد توی دستش و بعد حلقه ی مردانه را بکند توی انگشتش. حلقه را که تا نصفه توی انگشتش فرو کرده، می ماند! می خواهد از این فاصله، صاف نگاه کند توی چشم امیر، که یک دفعه بی آن که بفهمد جلو چشمش تاریک می شود! دستش بی اراده می خزد لای انگشت های استخوانی امیر. جایی در بیرون از اتاق زنی جیغ می کشد. حس می کند هر لحظه چیزی محکم توی گوشش خورد می شود. نگاهش می گردد توی فضای بالای سرش و بعد می ماسد روی سایه ی خمیده ی خودش. که انگار دارد ذره ذره گم می شود زیر سایه ی امیر، که حالا قد کشیده و خیز برداشته روی دیوار مقابل و می رود که با جیغ کشدار آژیر خیمه شود روی سقف؛ درست بالای سرش.

 

□□□

 

«- کریم! با توام کریم! می گم، این تپه بیشتر به کوه می مونه تا تپه! تو این طور فکر نمی کنی؟

- کدوم تپه؟!

 - همین تپه عقرب رو می گم.

- چیه آقا امیر؟! بدجوری رفتی تو نخش! دیدم گاهی زل زدی اون دور دورا. نگو محو اون تپه شدی؟!»

گوشش را می چسباند به باند ضبط صوت؛

«- تو فکر می کنی پشت این تپه چه خبر باشه؟!

- لابد آشیونه ی سیمرغه! خوب معلومه، لونه ی عراقیا. چیزی شده آقا امیر؟!»

 اینجا صدا، برای لحظه ای قطع می شود و بعد از چند خش، خش آزار دهنده، باز صدای امیر به گوش می رسد. ولوم صدا را تا آخرین حد می چرخاند؛ صدا یک دفعه می توپد توی اتاق. گوشش را از باند ضبط صوت دور می کند.

«- نخند کریم! ولی نمی دونم چرا گاهی وقتها رفتن به اون سر تپه، اون قدر وسوسه ام می کنه که کم مونده اسلحمو بگذارم زمین و صاف برم طرفش!»

صدای کریم است که می خندد؛ خنده اش قاطی خش، خش نوار می شود؛

«- نه! نمی شه بهش گفت دیوونگی! نمی دونم، شاید هم یه جور جنون باشه.

- می دونی کریم! بچه گی ها، ننه ام یه وقتایی، قصه ی یه کوهی رو برام تعریف می کرد که اسمش سیاه کوه بود یا کوه سیاه، یه همچین چیزی. می دونی، هرکی می رفت اون بالا، سر از یه باغ قشنگ و خوش آب و هوا در می آورد. چهار تا پری هم تو اون باغ بود که نگهبان اونجا بودن. هرکی هم پاشو اونجا می ذاشت، دیگه هیچ راه برگشتی واسش نمی موند!

- دو ساعته داری قصه سرهم می کنی که بگی دلت هوای حوری کرده؟!دندون رو جیگر بذاری، این یکی، دو هفته هم می گذره بعدش می ری پهلوی... !

- وایسا ببینم. می گم وایسا... !»

حالا صداها از دور به گوش می رسد. گوشش را می چسباند به سوراخ های پخش صوت. بی فایده است و این صدای بلند زنگ در حیاط است که او را از جا می پراند؛ می رود کنار پنجره و پرده را کنار می زند. مرد میان سالی با لباسهایی به رنگ خاک، هم رنگ لباس های امیر، کنار در ایستاده. کمی دورتر از او مرد جوانی را می بیند که در چند قدمی مرد میان سال ایستاده، با ساک خاکی رنگ کنار پایش. خانه پر شده از صدا.

«- کلک، داری ضبط می کنی؟! آها، باید خدمت خانواده ی آقا امیر گل عرض کنم که این آقا امیر ما تازگی ها مجنون شدن! یه جورایی هواشو... .»

صدا دور و نزدیک می شود. رو می گرداند سمت پنجره؛ حالا مرد بسته ایی را تحویل زن دایی جمیله داده و همان طوری که سرش را پایین انداخته، آرام آرام با حرکت دستش چیزهایی را توضیح می دهد برای زن دایی جمیله... !

نوار به خش، خش و کِف، کِف افتاده. نگاه می کند؛ زن دایی جمیله لنگه ی در را رها کرده و لبه ی روسری اش را جلوی صورتش گرفته.

توی دهانش طعم تلخی حس می کند. صدای دنباله دار خش، خش توی سرش کشیده می شود؛ حالا صدای امیر نزدیک شده و توی اتاق اوج گرفته.

«- کریم تو نمی دونی نیش عقرب چه دردی داره! حالا یه دقیقه این پوتین ها رو ول کن... گوشت با منه؟ خوبه حالا باز یه سری تکون می دی! آره، خلاصه اگه ننه ام به موقع سر نرسیده بود حالا من... .»

صدا یک دفعه قطع می شود. گره روسریِ چسبیده به گردنش را سست می کند، نفسش بالا نمی آید! پنجره را باز می گذارد. می رود سمت آشپزخانه. وسط راه می ماند و گوش می دهد؛ لحظه ای صدای امیر از دور می آید؛ گنگ و خفه، فقط برای لحظه ای و بعد از آن خش... . چند حبه قند می ریزد توی لیوان شیشه ای و آن را زیر شیر آب می گیرد. صدای «تق ی» به گوشش می خورد؛ دکمه ی ضبط صوت است، نوار تمام شده. قاشقی را می گرداند توی آب قند، که قندش حل شود. حس می کند بازویش بی حس شده. نوک انگشت های یخ زده اش را می چسباند به شیشه ی لیوان. می رود سمت حیاط؛ می خواهد کاری بکند. باید این آب قند را برساند به زن دایی جمیله.

 

 

 


ادامه مطلب
+ ا 4 بعد از ظهر : معصومه پالیزبان
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386
داستان کوتاه

 

عزیزم، انگشتت را از دهان بیرون بیاور!

 

 

می آیی نزدیك تر و با احتیاط توی صورتت ‹ ها › می كنی. دهانت پر می شود از مه. بعد لب ها را غنچه كرده و به آرامی ‹ ها › می كنی توی دماغت. دماغت گم می شود. بازی قشنگی است. مانده برق چشمانِ خیس ات كه مدام پلك می زنند توی بی رنگی چهره. چشم راستت را می بندی و ‹ ها › می كنی توی چشم چپ. از تابلویی كه ساخته ای، خوشت می آید. یك سر و گردن می آیی پایین تر؛ ریه هایت را پر می كنی از هوای دور و بر و بعد آن را رها می كنی توی برجستگی سینه ها، كه آن هم صاف و یكدست می شود. نوبت می رسد به گردی شكم؛ می دانی كه با یك بار ‹ ها › كردن نمی توانی كارش را بسازی. تنها ‹ ها › می كنی توی سوراخ ناف، كه این روزها به شكل خنده آوری بیرون زده!! دست می بری لای موهای خیس ات و آنها را می پیچانی و دسته می كنی روی یك طرف شانه. نگاه می كنی؛ لای انگشتانت پر شده از تارِ موهای بلندِ چسبیده به خیسی دست ها. دستت را چند بار می كشی به موهای نسبتاً بلندت؛ تارها بیشتر می شوند. دست ها را تند تند به هم می مالی و شروع می كنی به گلوله كردن تارهای مرده ی چسبیده به كف آن.

‹ هر سه رو خودت فوت كن. › امیر نیشش باز می شود و فوت می كند به شمع ها. ‹ دست پخت خودمه. همون طوری كه دوست داری، با یه عالمه خامه. بخور؛ باید خوشمزه شده باشه. › امیر كیك را برش می دهد و تكه ای از آن را جدا می كند، توی بشقابش.

‹ شرط می بندم سال بعد، پسرم بتونه یك نفس، همه ی شمع های روی كیك رو فوت كنه. › این را می گوید و نگاهت می كند. تو ساكتی و تنها به روبانِ قرمزِ روی جعبه ی كوچكی نگاه می كنی كه بغل دستِ امیر است و حتماً امیر آن را برای تو خریده.

‹ خیلی خُب؛ این گل پسر ، هر چقدر هم كه شیر باشه؛ پیش مامان خانومش موشِ! درست عینِ باباش. حالا بخور.

لبخندت نیم تمام می ماسد روی انگشتان باریك امیر كه لاشه ی خامه ای تارِ موی نه چندان بلندی را از تكه ی كیك جدا می كند. نگاه امیر توی چشمت است. سرت را پایین می گیری. دستت را می بری روی سر. و انگشتت را می پیچانی لای چند تار از موهایت، كه دست امیر سر می رسد و مچت را محكم می گیرد.نگاه می كنی توی تصویر مقابلت. جز لكه ی روی ناف، تك تك عضوهای درون آن پیدا شده اند. دست می كشی روی شكمِ برآمده ات و خودت را از پهلو برانداز می كنی؛ بزرگ تر از قبل شده.

‹ این یكی چطوره؟ › نگاه امیر نشسته روی پیراهنِ چسبیده به تنت. ‹ عزیزم، خیلی گرد شده! › با نوك انگشت، ضربه ی نرمی می زند روی برجستگی زیرِ پیراهنت. ‹ انگار كه یه توپ بسكتبال رو قورت داده باشی! › لب هایت را از هم باز می كنی. می خواهی حرفی بزنی كه مهر لب های امیر، نم می خورد روی پیشانی ات. شكمت را با نوك انگشت، لمس می كنی. رَد موهای ریز خط وسطِ شكم را دنبال می كنی و دو تار از موهای دور ناف را به كمك ناخن انگشت شصت می چینی. به قرار میهمانی چند شب دیگر فكر می كنی و اینكه یادت باشد به اكرم خانم سفارش كنی دو بند انگشت اضافه كند به گشادی پیراهن جدیدت.
می روی سمت شیر آب. دمپایی های خیس، زیر سنگینی بدنت فِس فِس می كنند. بازش می كنی. كف دست هایت را از آب پر می كنی و می پاشی توی سینه ی آینه. برای لحظه ای كمرت تیر می كشد. فكر می كنی از سر پا ایستادن زیادی باشد. باید بیشتر استراحت كنی. حالا زمین زیر پایت مدام بالا و پایین می شود. كتف برهنه ات را تكیه می دهی به كاشی روی دیوار؛ سرما هجوم می برد زیر پوستت. صابون، دَم دستت است. برش می داری. می خواهی آن را بمالی به كف پاهایت، كه باز سرت گیج می خورد و از فرط سنگینی كج می شود روی گردن. چشم ها را می بندی؛ باز كه می كنی، نگاهت سر می خورد توی گوشه ی چشمِ تصویر مقابل، كه تنها نیم رخ اش تا سرشانه پیداست و دانه های ریز عرق كه كم كم سرازیر می شوند توی خط پیوسته ی ابرو ها.
انگشت های عرق كرده ات توی دست امیر، مُشت می شود. توی راهرو ایستاده ای. هوای اطراف پر شده از بوهای تهوع آوری كه نفس كشیدن را برایت سخت كرده. با گوشه ی روسری، جلوی دماغت را می گیری. زنی مدام در نزدیكی ات جیغ می كشد. سرت را برمی گردانی؛ صورت دختر بچه ای كه انگشت اش را گرفته روی لب های قرمزش، نشسته توی قابِ روی دیوارِ مقابلت. امیر می رود كمی آن طرف تر و آرام شروع می كند به قدم زدن. پرستاری می آید از روبه رو؛ با لبخندش. ‹ خوشگله ، نه؟ › بچه وق می زند توی صورتت و تنها می توانی پلك های ورم كرده و نافِ بلند و آویزانِ او را ببینی كه میان دست های پرستار دارد دور می شود.
دكمه های مانتو را می اندازی و از تخت می آیی پایین. صدای گام های امیر توی راهرو پخش شده. می نشینی روی صندلی مقابلِ خانم دكتر.
‹ این چند ماه آخر باید بیشتر مراقب خودتون باشین. ›

‹ دكتر، می خواستم بدونم بچه... می دونین چیزی كه می خوام بگم خیلی برام مهم نیست؛ اما خُب، بالاخره...»
‹ البته كاملاً طبیعیه. اكثر مادر هایی كه میان اینجا، همین سؤال رو دارن. ببینید خانم؛ جنسیت بچه تو درجه ی دومِ اهمیت، قرار داره. متوجه كه هستین؟ اینجا این سلامتِ مادر و بچه است كه ... ›

ادامه ی حرف های خانم دكتر توی گوش ات فرو نمی رود و تو به این فكر می كنی كه ‹ پسر مون هر چقدر هم كه شیر باشه پیش مامان خانومش، موشِ!! ›

از تصویر مقابلت رو می گردانی. صابونِ خیس خورده، توی مُشتت است. هوا پر شده از بخار، و صدای آبی كه توی گوش ات شُرشُر می كند. فراموش كرده ای شیر آب را ببندی. چیزی توجه ات را جلب می كند. حجم هایی تو خالی از كفِ صابون، به شكلِ حباب، جلوی چشمت شروع به چرخیدن می كنند. چند بار پشت سر هم پلك می زنی. حباب ها چند برابر می شوند. نگاه می كنی به صابونِ توی دستت. نمی دانی چطور، ولی حباب ها از كف لای انگشت هایت می زنند بیرون. قبل از اینكه كاری كرده باشی؛ صابون از دستت لیز می خورد روی سرامیكِ كف حمام. حباب ها جلوی دیدت را گرفته اند. سرت، باز گیج می رود. حباب ها، بدجوری دوره ات كرده اند. پلك كه بر هم می زنی حس می كنی بزرگتر از قبل شده اند. حالا می شود مطمئن شوی كه چیزی درونشان دارد غلت می خورد. می آیند جلوی چشمت و رژه می روند. بعد اوج می گیرند بالای سرت و یك دفعه بی هیچ ضربه ای توی هوا می تركند، و باز دوباره از نو تكثیر می شوند. شكمت درد می گیرد؛ چیزی درونت شروع می كند به لگد انداختن و بعد گلوله می شود پایینِ شكم؛ درست زیر ناف.
سعی می كنی یكی از حباب ها را توی دست نگه داری. یكی شان را می گیری. میان گردی شفاف آن، آدمكی با اندامی لخت، در حالی كه انگشت شصت پایش را مَك می زند؛ غلت می خورد دور خودش.
دور خودت می چرخی. از لابه لای گردش انبوه حباب ها، تصویرِ صورتِ رنگ پریده ایی را می بینی كه با موهای لولیده ی درهم، لحظه ای پیدا و بعد تار می شود.
می خواهی امیر را صدا بزنی. یادت می آید كه هنوز از اداره برنگشته. حالا حباب های ریز و درشت با آدمك های درونشان در خود حل می شوند. زبانت بند آمده. حباب ها دارند یكی می شوند. حبابی درشت با آدمكی ریزه میزه كه مدام انگشتِ شصت پایش را می مكد جلوی چشمت شكل می گیرد. نگاهت، چرخش دایره وار آن را دنبال می كند. حباب از جلو چشمت دور می شود؛ می رود بالای سرت و یكدفعه می آید پایین و می نشیند روی شكمت. دست ها را محكم دور شكم، حلقه می كنی. صدای زنگ تلفن از توی هال به گوش می رسد؛ فكر می كنی حتماً امیر است كه زنگ می زند و بعد از شنیدن چند زنگ، صدا یكدفعه قطع می شود. با احتیاط سرت را برمی گردانی سمتِ تصویر روبه رو، و به آن خیره می شوی. حبابی درشت با آدمكِ لختِ درونش، مدام چرخ می خورد دور گردی شكم ات. دست ها را دور شكم حلقه می كنی و قدمی به جلو بر می داری و تند تند شروع می كنی به ‹ ها › كردن توی تصویر. آنقدر كه به كلی محو شود.
تا آمدن امیر، زمانی باقی نمانده. چنگ می زنی به پیراهنِ روی جارختی و آن را با عجله می پوشی. پیراهن می چسبد به خیسی تنت. می روی سمت آشپزخانه. به پشت سر نگاه می كنی؛ برمی گردی؛ در حمام را از بیرون قفل می كنی. به دور و برت نگاه می كنی؛ حبابی در كار نیست. فكر می كنی امیر كه آمد، حتماً ماجرای حباب ها را برایش تعریف می كنی. توی دلت به افكار درهم برهمت فحش می دهی. می روی توی آشپزخانه. در قابلمه را برمی داری. شعله ی زیر آن را روشن می كنی. قبل از آنكه قورمه سبزی درون آن را به هم بزنی؛ آرام دست می بری جلو و با نوك انگشت، تار موی نه چندان بلندی را از لبه ی آن جدا می كنی. بعد سینه را جلو زده و نفس راحتی می كشی.

 

 


ادامه مطلب
+ ا 11 بعد از ظهر : معصومه پالیزبان