نقشي
برجستگي مردمك چشمش زير پلك هاي نازك، تند تند چپ و راست مي شود. صداي زير ساز و بعد كوبش كف پاها روي زمين، با ريتمي يكنواخت توي گوشش هياهو كرده. لحظه اي صدا دور و خفه مي شود. كسي دارد بيرون چادر دهُل مي زند. آنقدر محكم كه توي دلش را خالي مي كند. سايه اي نشسته كنارش، آن پايين، زير پاهاش. پتو مي رود كنار؛ گرماي خيسي مي نشيند روي انگشت شصت پا، جايي كه زخم سر بازش حتي توي خواب هم زق زق مي كند. مي لرزد. و ميان لب هاي به هم فشرده اش فرياد خفه اي مي زند بيرون. قدرت پلك زدن هم ندارد. گرما راه باز كرده به ساق پاهاش و مي لغزد و سر مي خورد تا روي شكم. حس مي كند كسي انگشت پايش را دهن گرفته و زبان گرم و لزجش را مي گرداند دور زخم و آرام خون ماسيده ي پارگي اش را ليس مي زند. لذتي آميخته به درد مي دود زير پوستش. گرما بالاتر مي آيد و سنگيني مي كند روي استخوان سينه اش. زمين دست و پايش را سمت خودش مي كشد. نوك پستانش تير مي كشد و پره هاي دماغش مدام باز و بسته مي شود و بوي تند قطره هاي شير روي يقه اش، قاطي نفس هاش شده و دلش را مي زند به هم. حالا گرما شقيقه هاي برآمده اش را مالش مي دهد. زخم مي سوزد، كسي دوباره شروع كرده به مكيدن انگشتش؛ آنقدر محكم كه از درد پلكش مي پرد!
نگاهش مي گردد توي تاريكي. كف دستش را مي گيرد جلوي سوراخ گوش. صداي بال بال زدني مدام دور و برش را پر كرده. مدتي خيره مي ماند توي تاريكي؛ بعد آرام بچه را كه خوابيده، بغل مي زند. مي ايستد و گوش مي خواباند؛ از دور صداي دهُل مي آيد و جيغ و ويغي كه قاطي صداي زير ساز شده. مردمك لرزانش را مي گرداند توي تاريكي سياه چادر؛ ننه زري نزديك ديرك چوبي وسط چادر به پهلو خوابيده. دست مي برد روي سينه اش؛ شير پستانش سرازير شده روي لبه پيراهن. خون ماسيده، حلقه شده لاي انگشت هاش و رگه هاي باريك آن كشيده شده تا كف پا. صدا نزديك تر مي شود. از چادر مي زند بيرون و دنبال صدا را مي گيرد. عليمرد جاي هر شبش، كنار گله، پايين سياه چادر مچاله شده زير پتو. سگ ها پوزه شان را داده اند لاي دست ها و تنها گاهي دمي تكان مي دهند. به نقطه اي دور، در تاريكي زل مي زند و با قدم هايي بلند سنگريزه هاي سر راهش را به اطراف مي پراكند و رد بال بال زدن هاي توي سرش را دنبال مي كند. سر خم مي كند روي گردن بچه؛ آن را بو مي كشد و بعد نفسش را نگه مي دارد توي سينه.
« بگوييد سوار بيايد گلوله در كند واسه اين شاه پسر! هزار ماشاالله، اسپند دود كنيد بالاي سرش! تقصير ننه ش نبوده كه برا زائيدن ش بي تابي مي كرده. چشاتو باز كن ننه، ببينش؛ مثل رستم مي ماند!»
ناف آويزان بچه توي دست هاي حنا بسته ي ننه زري محكم گره مي خورد. از دور صداي زنگوله مي آيد. عليمرد گله را «هي» مي كند توي حصارشان. بچه مدام وق مي زند توي دست هاي ننه زري.
تنش سست و بي حال شده و خيسي گرم و چسبناكي حس مي كند لاي ران هايش. جايي، بيرون چادر صداي دهُل به گوش مي رسد. «چه صداييه ننه؟ بگو نزنن، آدم توي دلش خالي مي شه!» «چمر آقا مراده، براش عزا گرفتن؛ خدا بيامرزدش. ديشب تمام كرد! بگير بخواب ننه جان.»
گره سر بندش را از سر باز مي كند. آن را مي گيرد جلوي چشم. مي خواهد بخوابد كه از زير خال هاي رنگي اش، بال بال زدن پرنده اي را مي بيند و بعد جيغ زير و كشداري كه به تندي از بيخ گوشش مي گذرد، بطوري كه سر تا پايش را مي لرزاند. چند بار كه پشت سر هم پلك مي زند، تازه صداهاي درهم و برهم اصرافش را مي شنود. رو مي كند به ننه زري.
«دخيل يا امام زاده حسن... !! نمي دانم اين باينه1 از كجا پر درآورد اينجا؟!
ننه، عليمرد؛ خدا بهمان رحم كرد! داشت تند تند بال مي زد بالا سر بچه. اگر سر نرسيده بودم با همين نوك تيزش چشم بچه را در آورده بود! شگون نداره ننه. بده مش باقر بي سر و صدا چالش كنه. نذار كسي بفهمه. برايمان حرف در مي آورند!»
كم كم جلو چشمش سياهي مي رود. سايه اي ايستاده بالاي سرش و شروع كرده به بال بال زدن. تا مي آيد سراغ صدا را از ننه زري بگيرد، سرش سنگين شده و پلك هاش مي افتد روي هم... .
كف پايش گير مي كند لاي تخته سنگ ها. حس مي كند كسي دامنش را از پايين گرفته و مي كشد دنبال خودش. غباري مايل به نارنجي جلوي ماه را گرفته. نمي تواند خوب جايي را ببيند. بچه دست و پايي مي زند و بعد ناله اش به هوا بلند مي شود. دستش سنگين شده. مي نشيند روي تخته سنگي و بچه را مي خواباند روي زانويش. دكمه ي يقه اش را باز مي كند؛ پستان سخت و رگ بسته اش مي زند بيرون. خم مي شود روي بچه و با هر مك زدني نوك پستانش سوز مي كشد، ميان لبها و زبان گرم بچه. از جايش بلند مي شود. زخم انگشت پايش مي گيرد به تخته سنگ سر راه ش؛ جريان گرما پيش مي رود تا سر سينه اش. اما امشب خلاف چند شب قبل دامنش را ول نمي كند و راه اش را از سر مي گيرد.
«جمع و جور كن بريم نقشي. همش خواب و خياله! درست مي شه.»
« نه، تا جانم رو نگيرد ولم نمي كند! نمي ديدمش، اما دامنم رو مي كشيد دنبال خودش. برام مويه مي خوند بين راه، هوالي كل كوه كه رسيديم. حواست با من هست؟! جايي پام گير كرد لاي تخته سنگي، بعد خوردم زمين. سرم رو كه بلند كردم، ديدمش؛ همه ش دو جفت چشم گرد قرمز بود. انگاري پلك نداشت! بچه رو زانوهام بود. دستي از تو تاريكي آمد روي كله ي بچه. آن را مي ماليد، بچه غش غش مي خنديد! نمي ديدمش اما نفسش مي ريخت توي صورتم؛ بوي مردار مي داد! (مباركه! پسرت مثل رستم مي ماند. مباركه... !)
عليمرد سرش را مي آورد جلو و توي گوشش زمزمه مي كند:
«اين حرفا را جلوي كسي نزن. يه سر مي برمت امامزاده، يك شب كه آنجا بخوابي روبه راه مي شوي! ننه زري مي گه كار جن و پريه! اما وقتي كه برگرديم، حالت برمي گردد سر جاش، خوب مي شي.»
چنگ مي اندازد به بازوي عليمرد.
«اگه پام نمي خورد به آن تخته سنگ، مي كشاندم تا سر كوه، آنوقت... .» ادامه حرفش را مي خورد و رد نگاه عليمرد را مي گيرد كه چرخيده سمت وزوز مگسي كه بال بال مي زند دور خون خشكيده ي روي انگشت شصت پايش.
به زحمت سوار قاطرش مي كنند. پاهاي برهنه اش آويزان شده اند روي شكم قاطر. بچه را كه دستش مي دهند، چشمش مثل وقت هايي كه بالاي آتش تنور مي ايستد، پر از رگ هاي سرخ مي شود. محكم پرتش مي كند توي سينه ي عليمرد. بچه جيغ و ويغ مي كند. حالا چيزي توي سرش بال بال مي زند! صداي ناله بچه دور و نزديك مي شود. تا عليمرد بجنبد و مچش را بگيرد ، دستش رفته روي يقه ي پيراهن و آن را تا پايين سينه جر مي دهد. گره سربندش شل مي شود و سُر مي خورد روي شانه. ننه زري بچه را بغل زده و رو مي گرداند سمت سياه چادر. عليمرد به تندي گوشه ي سربند را مي كشد روي پارگي يقه ي پيراهن و بعد با چوب دستي، ضربه ي محكمي مي كوبد روي ران قاطر. حيوان تكاني مي خورد و سنگريزه هاي زير سم اش دَر مي روند ره به عقب.
نزديك كل كوه شده اند. صداهاي درهم و برهمي مي شنود؛ بال بال زدني تند، ضربه هاي دور دهُل، صداي جيغ و ويغي زير و برگشت در هم آميخته ي تمام اين صداها به گوشش. و باز شنيدن مويه هاي غريب خودش از ته گلو. بي اينكه لبش تكاني خورده باشد.
ننه زري گفته بود: «هر چه هست، زير سر اين بچه ست.خوبيت نداره زن زائو تنها بره سر چشمه، آن هم دم غروبي. يه وقتي جني، چيزي توي جانش لانه مي كنه... .» و بعد توي گوش عليمرد زمزمه كرده بودكه اهالي با چشمي ديگر به نقشي نگاه مي كنند و اينكه مش باقر توي شب نشيني هاش جلوي همه جار زده كه زن عليمرد زده به سرش. و خودش هم با چشم خودش نقشي را ديده كه دامنش را پر از سنگ ريزه كرده و يكي يكي آنها را انداخته سمت تخته سنگ بزرگ آن طرف چشمه و هي پشت سر هم هوار كشيده: «اوهوي ننه زري بگيرش! نذار در بره! خودشه. به مش باقر بگو همان بزغاله شان كه پارسال از گله جا مانده بود، پيداش كردم. ببينش چطور چرخ مي زنه دور خودش . ببينش!»
سر بالايي را كه طي مي كند، بلند بلند حرف هايي را زير لب زمزمه مي كند كه بيشتر به ناله مي مانند. نگاهش سمت نوك كوه است و رو به جلو مي رود. گاهي پاش به بوته خاري ميگيرد و خراشي روي ساق پايش كشيده مي شود. به نفس نفس افتاده. چند قدمي قله كوه كه مي رسد، گريه اش قاطي مويه هاش مي شود. لحظه اي مي ايستد؛ دستي او را از پشت هول مي دهد. لبه پرتگاه. خودش را محكم نگه مي دارد. قلبش توي سينه دهُل مي زند. بچه توي دست هاش بال بال مي زند و صداي جيغ و ويغش توي كوه پيچيده. زبان به سختي توي دهانش مي چرخد و صدا هايي نامفهوم از آن مي زند بيرون. كسي او را يك قدم جلوتر هول مي دهد! بچه را مي گيرد بالاي سر؛ جيغ گوشخراشي به سرعت از بيخ گوشش مي گذرد. لحظه اي همه ي صداهاي دور و برش دور مي شوند و بعد حس مي كند روي دست هاش سبك شده.
«چنگ انداخته بود به سينه ام. نوك پستانم ول شد از دهان بچه. گرفته بودمش سر دست هام. دست و پا زدنش رو مي ديدم. صدايم از گلو در نمي آمد. حلقم طعم خون مي داد. كف دستي سنگين، محكم كوبيد توي فرق سرم .»
«بچه ات را جاي بچه ام ازت مي گيرم! هماني كه چالش كردين بيرون چادر... .»
«اين را كه گفت يهو كف دستم سبك شد! جيغ و ويغش داشت مي رفت آن پايين كوه. صدايش را پس مي داد و بعد ناله اش محكم خورد به چيزي و ديگر صدايي نيامد. يكدفعه ته دلم سبك شد، عليمرد! ديدم آويزان شده ام از كل كوه. زير پاهام خالي شده بود. تيزي صخره اي كه به آن چنگ انداخته بودم مي خورد توي سينه ام. بوي شير روي يقه ي پيراهنم، حالم را به هم مي زد. تازه توانستم صداي اهالي رو بشنوم. اگر نور چراغ قوه ها نبود، حتمي پرتم كرده بود آن پايين!»
عليمرد خيره مانده بود به دست هاي نقشي، كه ميله باريك آهني را مي گرداند لاي زغال هاي گر گرفته توي تنور. زنش به حرف آمده بود. خواست بگويد صبح همان روز كه با چند نفر از اهالي رفته بود بالا سر بچه،رد دو پاي برهنه بزرگ و كوچكي را ديده بودكه تمام شب، دور مغز متلاشي شده بچه چرخ زده بودند. اما چيزي نگفت! تنها چوب دستي اش را از زمين بر مي دارد و به آرامي مي گويد: «فراموشش كن! فكر كن خواب ديدي. بهتره بجنبي. اين زبان بسته ها تشنه اند. بايد تا غروب نشده ببريمشان سر چشمه.»
نقشي با صورتي گر گرفته از حرارت تنور، نگاه مي كند به پشت قوز كرده ي عليمرد كه مي رود سمت سياه چادر... .
1- نوعي قوش شكاري كه در باور مردم جنوب پرنده اي شوم است.